تبلیغات
کانون قرآن و عترت دانشگاه علوم پزشكی رفسنجان

کانون قرآن و عترت دانشگاه علوم پزشكی رفسنجان
 
قالب وبلاگ

یک‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توی‌ پارچه‌ای‌ نمناک‌ خیس‌ خوردند؛

جوانه‌ زدند و سبز شدند. کمی‌ که‌ بالا آمدند

دورشان‌ را روبانی‌ قرمز گرفت‌ و همسایه‌ سکه‌ و سیب‌ شدند.

بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌ سفره‌ هفت‌سین‌ بود.

دانه‌های‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خیالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهای‌ طلایی.

آنها به‌ پایان‌ قصه‌ فکر می‌کردند؛

به‌ قرص‌ نانی‌ در سفره‌ و اشتیاق‌ دستی‌ که‌ آن‌ را می‌چیند.

نان‌ شدن‌ بزرگترین‌ آرزوی‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌های‌ تقویم‌ تند و تند ورق‌ خورد

و سیزدهمین‌ برگ‌ پایان‌ دانه‌های‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و

دستی‌ دانه‌های‌ گندم‌ را از مزرعه‌ کوچکشان‌ جدا کرد.

رویای‌ نان‌ و گندم‌ تکه‌تکه‌ شد. و این‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌ای‌ که‌ خدا برایشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: این‌ قصه‌ای‌ نبود که‌ دوستش‌ داشتیم،

این‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما کوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود.

قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روییدن.

قصه‌ سبزی، قصه‌ای‌ که‌ برای‌ فهمیدنش‌ عمری‌ باید زیست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگی‌ بود و کوتاهی‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همین‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زیبا بود، به‌ زیبایی‌ نان.

ارزو میکنم قصه سال91 همه مخصوصا بچه های کانون زیبا باشه...

عیدتون مبارک


[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 03:51 ب.ظ ] [ مریم گوهریان ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
.